" توضيح: اين مقاله را حدود دو ماه پيش نوشتم، اما اكنون احساس مي كنم كه بايد باز هم به آن بازگردم. احساس مي كنم كه سياست هاي دولت جديد و اتفاقاتي كه در اين چند ماه رياست جمهوري آقاي احمدي نژاد رخ داد به نحوي همه مان را خسته و نااميد كرده، تا جايي كه ديگر چندان حوصلهي ورود به بحث هاي سياسي و تحليل شرايط را نداريم. بيش از هر چيز از اين مي ترسم كه آنچنان سياست گريز و نااميد از تاثير گزاري شويم كه سرنوشت را به دست تقدير بسپاريم و سياست هرچه پيش آيد خوشايد را در پيش بگيريم."

"شما میخ تابوت اصلاحات را کوبیدید." شنیدن این جمله از زبان یکی از بزرگترین پیشگامان و تئورسین های اصلاحات، آن هم کسی که خود در این راه هزینه هایی بسیار سنگین پرداخته برایم بسیار دردناک بود. سعید حجاریان، جانباز اصلاحات، تنها پس از هشت سال از دور جدید اصلاحات در چهارچوب نظام جمهوری اسلامی در حالی این سخنان را خطاب به سید محمد خاتمی بر زبان آورد که شاید خود بهتر از هر کس دیگری می دانست اصلاحات مسیری است بی انتها. نه صرفا از آن جهت که هرگز به سرانجام نخواهد رسید و نه صرفا به خاطر این که هرگز قطع نخواهد شد؛ بلکه دقیقا به هر دو دلیل فوق.
به سرانجام رسیدن اصلاحات یعنی دست یابی به مدینه ی فاضله ای مقبول برای تمامی گروه ها، اقشار و طیف های جامعه. اما در شرایطی که اکثریت ما (اکثریت را محظ احتیاط می گویم و گر نه نظرم بر تمامی افراد است) دقیقا نمی دانیم که مدینه ی فاضله ی ما چه خصوصیاتی خواهد داشت و حتی تصوری نیز از آن نداریم، چگونه می توانیم به آن برسیم و آیا راهی جز از این پیش رو داریم که در هر زمان و مکان بنا به شرایط بهترین تصمیم را بگیریم و همچنان به راه خود ادامه دهیم. (که البته پوشیده نیست این بهترین تصمیم ممکن نیز نسبی و وابسته به همان زمان و مکان است.)
اما تاکید اصلی من در این مقاله خصوصیت دوم مسیر اصلاحات است؛ یعنی راهی که هیچ کس و هیچ چیز توانایی قطع و انسداد آن را ندارد. اگر در وهله ی اول با این سخن موافق نیستید، بیایید شرایطی را که ممکن است بر سر مسیراصلاحات به وجود بیاید را بررسی کنیم:
1- به مقصود رسیدن اصلاحات و در نتیجه منتفی شدن نیاز به آن که در مورد این گزینه قبلا صحبت شد.
2- توقف کامل بر اثر دشواری های راه و راضی شدن به شرایط موجود. (بدترین حالت ممکن). در این حالت هزینه ی پیشبرد اصلاحات آنقدر سنگین و ابزار پیشبرد آن به قدری محدود می شود که اصلاح طلبان از پیشبرد اصلاحات و بهبود اوضاع مایوس شده، سعی می کنند تا خود را با شرایط موجود وفق دهند. در این مورد باید بگویم اولا اصلاحات هیچ گاه بدون پرداخت هزینه و تحمل رنجو سختی مقدور نخواهد بود که اگر مشکلی در مسیرش وجود نداشت اصلا نیازی به اصلاحات نبود.پس موانع و سختی ها خود بخشی از مسیر اصلاحات هستند. ثانیا قبول شکست و رضایت به شرایط نا مطلوب نیز هرگز در بین تمامی افراد یک جامعه به وجود نخواهد آمد و اگر هم در برحه ای از زمان به وجود آمد، با گذشت زمان مرتفع خواهد شد. تاریخ ثابت کرده که ندای حق طلبانه هرگز خاموش نخواهد شد، هرچند که مدتی سرکوب شود.
3- قطع امید از اصلاح پذیری و چشم دوختن به راههایی به غیر از اصلاحات. و این همان گزینه ی آلترناتیوی است که همواره در گوشه ی ذهن هر اصلاح طلبی وجود خواهد داشت. اما این راه های دیگر کدامند:
الف) دخالت نیروهای خارجی. تحقیر آمیز ترین روش ممکن برای دست یابی به آزادی، یعنی فروش استقلال به بهای آزادی آن هم از نوعی که دیگران برای شما تجویز کنند. در تاریخ ایران این حالت کم اتفاق نیافتاده. انحطاط دستگاه حکومتی هخامنشی و یورش یونانیانی که در دوران اقتدار هخامنشیان ده ها بار از ایرانیان شکست خورده بودند.فساد دولت ساسانی که منجر به عدم پایداری مردم در مقابل حمله اعراب شد. ظلم و ستم ترکان سلجوقی که مردم را حتی در مقابل یورش مغول ها نیز نتوانستند با خود همراه کنند و سرانجام لا ابالیگری شاه سلطان حسین صفوی که ایران زمین را به دست مشتی افغان سپرد. در تمامی این موارد خشم و انزجار مردم از دولت مرکزی باعث شد تا در مقابل حمله ی بیگانگان به دفاع از حکومت نپردازند و شکست دولت را جدا از شکست خود بدانند. اما هر بار دیدیم که اوضاع بد تر شد و بهتر نشد؛ و نتیجه چیزی جز به تاراج رفتن منابع و ثروت های کشور و نابودی بخشی از فرهنگ ملی و
در نهایت تحقبر ملت نبود.
ب)کودتای نظامی. این گزینه نیز به مانند قبلی در کشور ما بی سابقه نیست اگر چه کمتر مشاهده شده. کودتاهای نظامی در دنیا اغلب از جانب کشورهای بیگانه مورد حمایت و یا حتی طرح ریزی قرار می گیرد. (به مانند کودتای 28 مرداد 1332) که در این حالت نتیجه چندان متفاوت از مورد الف نخواهد بود. در مواردی هم که کودتا مستقل از بیگانگان انجام شود (که به توجه به ملزومات نظامی و اطلاعاتی یک کودتا بعید به نظر می رسد) آنچه در پایان نصیب کشور خواهد شد تبدیل فضای سیاسی به یک فضای میلیتاری و روی کار آمدن یک دولت نظامی خواهد بود که تجربه ثابت کرده هرگز نمی تواند دموکراسی و آزادی را برای شهروندان به ارمغان بیاورد. (برای نمونه به کشورهای ترکیه و پاکستن نظری بیاندازید.) قطعا هیچ فرد آگاهی ورود نظامیان به عرصه ی سیاست و سکان داری آنان را برای کشور توصیه نخواهد کرد.
ج) انقلاب. این آخرین راه که باز هم برای ما ایرانیان غریب و نا آشنا نیست.چرا که تنها ظرف یک قرن گذشته تجربه ی دو انقلاب را پشت سر گذاسته ایم. انقلاب نسبت به دو مورد قبلی چند مزیت دارد. اول اینکه انقلاب ها برگرفته از توده ی مردم هستند و از این بابت خواست بیشترین طیف مردم را شامل می شود.پس نتیجه ی آن نمی تواند از دست رفتن استقلال و یا تحقیر ملی باشد. بلکه برعکس معمولا نتیجه ی انقلاب ها تقویت استقلال و ایجاد حس افتخار ملی خواهد بود.دوم اینکه با توجه به اینکه پسشگامان انقلاب هرگز نیروهای نظامی نخواهند بود و در بالا ترین حالت این نیروها تنها بخش کوچکی از انقلاب خواهند بود، خطر میلیتاری شدن فضای حکومت از بین می رود و از این بابت نیز دموکراسی بیشتر در دستری خواهد بود.اما باز هم تجربه اثبات کرده که انقلاب هیچ گاه پایان مشکلات نخواهد بود بلکه تنها آغاز جدیدی است براس اصلاحات. هیچ انقلابی در تاریخ جهان سابقه نداشت که پس از آن جریان های اصلاح طلب سر بر نیاورند و اقدام به جبران نارسانایی های انقلاب ننمایند.حال اینکه در این کار (بر طرف کردن نارسایی ها و ناهنجاری ها) موفق تر از قبل از انقلاب خواهند بود یا نه خود بحث مفصلی است. اما به عقیده ی نگارنده و آنچه از مطالعه ی انقلاب های گوناگون بدان پی برده ام، انقلاب تنها مسیر اصلاحات را دچار وقفه خواهد کرد و گاه نیز کار را بسیار دشوارتر خواهد نمود. ضمن اینکه هزینه ی انقلاب آنقدر بالاست که کشور را چه از لحاظ اقتصادی و چه از لحاظ سیاسی و فرهنگی دچار بحران خواد کرد. و شاید مهم تر از همه ی این ایرادات وارد بر انقلاب بتوان به اتلاف سنگین انرژی مردم و فعالان و حتی حذف عده ی بسیاری از نخبگان اشاره کرد. به طوری که همواره پس از هر انقلاب مردم به دلیل سنگینی هزینه ی تحمیل شده تا مدت ها قادر نخواهند بود به شرکت و یا حتی نظارت بر روند سیاسی حاکم بپردازند و عده ی بسیاری از نخبگان نیز اگر در جریان انقلاب از بین نروند، معمولا در درگیری های سهم خواهانه ی نیروهای فعال در انقلاب نابود می شوند که این باعث حذف طیف های متفاوت فکری و در نتیجه یکسویه نگری انقلاب خواهد شد. که از این نظر نیز باز هم چیزی جز زیان عاید کشور و مردم نخواهد شد.
با این توصیفات تمامی راه های غیر از اصلاحات یا به بیراهه خواهند رفت و یا آنکه نهایتا دوباره به سمت اصلاحات باز خواهند گشت، منتهی با تحمل هزینه ای گزاف.در پایان باز هم به تکرار این موضوع می پردازم که اصلاحات مسیری است بی انتها و لازمه ی آن صبر و بردباری بی انتها. قطع امید از این مسیر، تنها ناشی از کم تجربگی در نظر و کم حوصلگی در عمل است و نباید فراموش کرد که پاک کردن صورت مسئله همیشه راهت ترین راه است، اما هیچ گاه به مقصود نمی رسد.



يك روز ادعاي حذف اسراييل از روي نقشه ي جهان، يك روز افسانه خواندن هولوكاست يهوديان. يك روز چنگ و دندان نشان دادن به آمريكا و انگليس و فرانسه و آلمان، يك روز راه اندازي تاسيسات هسته اي و اخراج بازرسان و ادعاي خروج از NPT. اين آخري هم كه قوز بالا قوز. بخاطر يك كاريكاتور، در افتادن با تمامي كشورهاي اروپايي از كوچك تا بزرگ. راه پيمايي و فحش دادن به عالم و آدم و تعرض و به آتش كشيدن سفارتخانه ها نيز كه امري عادي شده. واقعا با ديدن اين همه ماجرا تنها ظرف چند ماه تنها اين سوال به ذهنم مي رسد: به كجا چنين شتابان؟

سفارت دانمارک در ایران به آتش کشیده شد
خدا را شكر كه ديكر از شرق تا غرب يك دوست، يك همپيمان ساده براي اين كشور باقي نمانده. اگر يك زمان شعارهاي رايج: نه شرقي، نه غربي، جمهوري اسلامي و مرگ بر آمريكا بود امروز بايد فرياد زد: مرگ بر تمامي دنيا، از شرق تا غرب.
آخر يكي نيست به اين آقايان بگويد آخر به كدام پشتوانه؟ با تكيه بر كدام نيرو؟ با حمايت كدام مردم؟ آيا به پشتوانه ي كارگران شركت واحد اتوبوس راني براي تمامي دنيا خط و نشان مي كشيد؟ يا با احتساب حمايت گسترده ي معلمان و فرهنگيان خود را از هر دوست و حامي خارجي بي نياز مي دانيد؟ نكند از آنجا كه در يك حماسه ي ملي و بي سابقه آرايي بي سابقه و بي نظير كسب كرده ايد از حمايت هاي گسترده ي مردمي مطمئن هستيد؟ يا شايد دل به همفكري و همراهي روشنفكران جامعه خوش كرده ايد؟
آقايان، اين ره كه شما مي رويد به تركستان هم نمي رسد. اگر باور نمي كنيد از همسايگان گرامي پرسشي كنيد. صدام و طالبان قطعا پسخ شما را خواهند داد.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بي زحمت يكي ترمز اضطراري را بكشد. من پياده مي شوم. اصلا از اولش هم اشتباه سوار شده بودم. اين اتوبوس انقلاب ارزاني خودتان. خر ما از كرگي دم نداشت.
لاريجاني : مذاكرات ايران ـ اروپا مذاكرات بر سر اعتمادسازي است، نه مذاكرات بر سر شروع يا عدم شروع غنيسازي و ما به ميزان لازم براي اعتماد سازي خرج كردهايم، ضمن آنكه اعتماد مسالهاي يك سويه نيست و ما هم نسبت به اغراض آنها به شدت بياعتماد هستيم.
احمدي نژاد : در 5/2 سال گذشته دولت براي اعتمادسازي تلاش كرد،ولي امروز وقت اعتمادسازي چند كشور غربي است؛چرا كه به آنها اعتماد نداريم.
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسراییل
مرگ بر انگلیس
مرگ بر آلمان
مرگ بر دانمارک (!!)
مرگ بر ضد ولایت فقیه
مرگ بر ...
من نمی دانم چرا ما باید همش اعتماد سازی کنیم؟ این همه اعتماد سازی کردیم بس نیست؟ اصلا مگر این خارجی ها از ما چی دیدند که گیر دادند ما باید اعتماد سازی کنیم؟ آخه چرا در صلح دوست بودن ما شک می کنن؟
توضیح: این متن را در پاسخ به یکی از یادداشت ها نوشته بودم و قصد داشتم آن را در بخش پیغام ها قرار دهم، اما به دلیل حجم بالای متن این امکان وجود ندشت و ناچار آن را به عنوان یک پست جدید در وبلاگ قرار دادم.
این یادداشت را در جواب به یادداشت جناب م.احمدی نژاد می نویسم، اما مخاطبم صرفا ایشان نمی باشد و البته اصلا به این معنا نیست که قصد دارم به نوشته های ایشان واکنش نشان دهم. این موضوع مدت هاست در ذهنم می چرخد و ناشی از برخوردهایی است که این روز ها به کرات می بینم. البته امیدوارم جناب م.احمدی نژاد همان گونه که تاکید اولیه ی من را در متن "نامه ای به رییس جمهور" مبنی بر این که "من از طرف ملت حرف نمی زنم چرا که من ملت نیستم" نادیده گرفتند این تاکید مجدد من را نادیده نگیرند که: در هیچ کجای این نوشته و در مصداق هیچ کدام از مثال هایم ایشان منظور نمی باشند.
در طول دوره هشت ساله ی اصلاحات به ریاست جمهوری سید محمد خاتمی همواره اصلاح طلبان باید می کوشیدند تا در هر قدمی که بر می دارند و در مورد هر عمل ساده ای که انجام می دهند با هزاران زحمت و مشقت ساده ترین مفاهیم را به طیف رقیب بفهمانند. حق اظهار نظر تمامی شهروندان، تمکین در مقابل سخن و اندیشه ی مخالف، پذیرش آرای اکثریت و ....
(هرگز فراموش نمی کنم که تنها برای فهماندن این موضوع ساده که کف زدن نه با اسلام منافات دارد و نه با شرع و نه با اخلاق چه جنجال هایی که در این مملکت به پا نشد و چه اظهار نظرهای عجیب و غریب و حتی مناظره مانندی که در مورد همین مسئله ی ساده ایراد نشد)
خوشبختانه همانطور که خاتمی در جریان تبلیغات انتخاباتی دور نهم ریاست جمهوری اظهار داشت گفتمان او در این دوره گفتمان غالب بود و به نحوی نهادینه شده بود. اکنون دیگر همه حرف از آرای اکثریت و نظر و خواست ملت می زدند و آزادی بیان و اندیشه را اصولی تثبیت شده می دانستند.(هرچند تمامی این اظهارنظرها اغلب از حد شعارهای انتخاباتی فراتر نمی رفت)
بسیار خوشحال شدیم که اصلاحات چنین دست آوردی را به همراه داشته و آنان که تا دیروز جز چماق راه حل دیگری به نظرشان نمی رسید امروز دم از مناظره و مباحثه می زنند. اما افسوس. افسوس که گویا مقدر است که همواره کمیت این جماعت لنگ باشد و مدام یک نسل (منظورم نسل فکری است) عقب تر باشند. و گویا بر پیشانی نوشت اصلاح طلبان این حک شده که تا قیام قیامت باید افسار اسب چموش این جماعت را به دست گیرند و در حالی که خود مطمئن نیستند که راه را درست می روند و اساسا در انتخاب راه حتی هم رای نیز نیستند، همچون گروه شناسایی خود به پیش روند و خطرات و مشقات شناسایی راه را به جان بخرند و تازه از پس آن مخالفان خود را هم به آن سو بکشند.
عجیب است. آنچه دیروز خود با هزاران مشقت سعی می کردیم در گوش حریف فرو کنیم امروز همچون پتکی بر سر خودمان فرود می آورند. آنان که دیروز به هیچ وجه حاضر نبودند شکست های سنگین و بی سابقه ی خود را در دو دوره انتخابات ریاست جمهوری هفتم و هشتم و در انتخابات مجلس ششم بپذیرند و شعار " و اکثرهم لا یعقلون" سر می دادند، امروز که خود در انتخابات پیروز شده اند (آن هم آن چنان پیروزی که شاید اگر نصیب ما می شد حتی روی آن را نداشتیم که از آن دم بزنیم) فریاد تمکین در مقابل رای اکثریت سر می دهند و در این شعار نیز همچون همیشه آنچنان افراط می کنند که این بار از سوی دیگر بام سقوط می کنند. این بار حاکمیت اکثریت به دیکتاتوری اکثریت و حتی استبداد اکثریت ترجمه می شود. گویا باز هم کارمان در آمده است. حالا بیا و به آقایان بفهمان که نخیر برادر، پیروزی عده ای در انتخابات به این معنا نیست که دیگران باید خفه شوند. پیروزی یک نفر در انتخابات به این معنا نیست که مخالفینش باید فرار کنند. حق حاکمیت اکثریت دلیل بر تضییع حقوق اقلیت نمی شود. (با فرض این که شما اکثریت و ما اقلیت باشیم) و در یک کلام اگر تمامی عالم نظری مخالف رای من داشته باشند بنده حق دارم که نظرم را اعلام نمایم و انتظار داشته باشم که دولت و رییس جمهور کشورم، حتی در صورتی که من به آنها رای نداده باشم، از حقوق شخصی من دفاع و انتظارات و منافع شخصی من را تامین نمایند. اما اکنون گویی جماعتی با پیروزی در انتخابات سند این مملکت را به نام خود زده اند و آنچنان به دیگران نگاه می کنند که گویی به مشتی بیگانه ی نفوذی می نگرند و هر حرف و اظهار نظری را همگامی با دشمنان و خلاف مصلحت نظام و منافع ملی می دانند. ملت را مدت ها بود که به خودی و غیر خودی تقسیم کرده بودند و این بار گویا قصد دارند یک بار برای همیشه از شر هر چه غیر خودی خلاص شوند. اما آنچه به یاد ندارند سخن آن شاعر گمنام قرن نهم است که:
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
توبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
سلام آقاي رييس جمهور
خسته نباشيد. مدت ها بود كه مي خواستم با شما حرف بزنم و سرانجام فهميدم كه اگر در همين وبلاگ گمنام هم چيزي ننويسم اين آرزو را به گور خواهم برد، پس دست به كار شدم.
آقاي رييس جمهور با شما نمي خواهم از عدالت و نان شب و مهرورزي صحبت كنم. نمي خواهم در مورد مزه ي نفت بر سر سفره ام حرفي بزنم. نه. تنها مي خواهم از يك چيز بگويم. منافع ملي. نه. البته كه نه، چرا كه من ملت نيستم. با شما از منافع شخصي سخن مي گويم. از منافع شخص خودم. شايد كه اين منافع شخصي قطره قطره جمع گردد و وانگهي منافع ملي را پديد آورد.
آقاي رييس جمهور، بارها گفته ايد كه منافع ملي بر استفاده ي صلح آميز از انرژي هسته اي است. اما چرا من اصلا احساس نمي كنم كه منفعت من در اين باشد. چرا من علاقه اي به اين موضوع ندارم.
آقاي رييس جمهور من اصلا تكنولوژي هسته اي نمي خواهم.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن تكنولوژي هسته اي با خيال راحت سوار هواپيما شوم و هر چند وقت يك بار خبر سقوط يك هواپيما در كشورم را نشنوم آن هم تنها به اين خاطر كه كشورم در تحريم هوايي به سر مي برد.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن انرژي هسته اي به تماشاي مسابقه ي فوتبال تيم ملي كشورم در جام جهاني بپردازم و هر روز از اين موضوع كه عده اي قصد اخراج ايران از جام جهاني را دارند و يا هيچ تيمي حاضر نيست با ايران بازي تداركاتي انجام دهد بر خود نلرزم.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن تكنولوژي هسته اي نسبت به امنيت مرزهاي كشورم اطمينان داشته باشم و هر روز شاهد اين نباشم كه عده اي سرزمينم را در خطر حمله ي نظامي بدانند.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن تكنولوژي هسته اي امكان برقراري ارتباط با دنيا را داشته باشم و هر روز كشورم را در خطر تحريم نبينم.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن تكنولوژي هسته اي به عنوان شهروندي عادي در جهان شناخته شوم، نه به عنوان يك تروريست از كشوري كه محور شرارت خوانده مي شود.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن تكنولوژي هسته اي امكان دريافت ويزا براي سفر به نقاط مختلف دنيا را داشته باشم.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن تكنولوژي هسته اي كشورم بار ديگر در سراسر جهان وجهه اي پيدا كند كه آن را نه محور شرارت و عامل ناامني كه كشور مبتكر طرح گفتگوي تمدن ها بدانند.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن تكنولوژي هسته اي به حقوق بشر دست پيدا كنم. آن هم نه با تعاريف خاص شما، كه دقيقا با همان تعاريفي كه در عهدنامه ي حقوق بشر آمده.
آقاي رييس جمهور من ترجيح مي دهم به جاي داشتن تكنولوژي هسته اي خود را از شر آنان كه به زور مي خواهند نقش منجي آخرالزمان را ايفا كنند خلاص كنم. اصلا من نمي خواهم زمينه ي ظهور هيچ منجي اي را فراهم كنم. من نمي خواهم آخرالزمان را به تعجيل بياندازم. من زندگي را دوست دارم و مي خواهم زندگي كنم. براي زندگي كردن هم نه به منجي نياز دارم و نه به تكنولوژي هسته اي. من حتي پول نفت شما را هم نمي خواهم. من تنها ذره اي آزادي مي خواهم. من نمي خواهم كه كسي براي سعادت من تصميم بگيرد. من نمي خواهم كسي من را نجات بدهد. من نمي خواهم كسي عدالت را به من هديه بدهد. من نمي خواهم كسي با من مهرورزي كند. من تنها مي خواهم زندگي كنم. زندگي آقاي رييس جمهور. زندگي. هر چند در مملكتي كه در آن مزد گوركن بيش از بهاي جان آدمي باشد.