پرده اول
فرشتگان گفتند آيا ميخواهي كسي را خلق كني كه در زمين فساد ميكند و خون ميريزد، و خداوند گفت من چيزي ميدانم كه شما نميدانيد.
و اين آغاز راه بود. آغاز راه با اشتباه خداوندي كه قدرت مطلق مغرورش ساخت. زروان گور خود را كند.
انسان زاييدهي جنگ خدايان است. تخم لقي كه خدايان براي بقاي خود در آن نبرد بي پايان كاشتند، اما ماحصلش خدايگونهاي گرديد در تبعيد. افسانه ميگويد آنگاه كه اهريمنْخدايان به سرزمين روشنايي تاختند، اهوراييان نطفهاي در دل تاريكي كاشتند تا روزگاري از اين نطفه خدايي ديگر پديد آيد و روشنايي را نجات دهد. اما اهريمنْخدايان گرداگرد نطفه را با جسمي از تاريكي پوشانيدند و اينگونه انسان پديد آمد. خدايگونهاي نيمي از روشنايي اهورايي و نيمي ديگر از تباهي اهريمن. و جنگ خدايان به درون انسان كشيده شد. اما آنچه كه هيچ يك از خدايان پيشبيني نميكردند عصيان آدمي بود. نيرويي ماحصل آميزش نيكي و بدي. رنگي مخلوط از سپيدي و سياهي. و انسان هر دو سرزمين را به تسخير درآورد و همه جا خانهي او گشت و همگان بندگان او. نه اهورا قادر به شكستن حصار اهريمني بود و نه اهريمن ياراي سركوب نطفهي اهورايي را داشت. پس نبرد ادامه يافت و ...
پرده دوم
اهريمن در لباس خورشگر بر ضحاك ظاهر ميشود. خورشي پديد آورده از مغز جوانان و اين آغازي جديد است بر سير قهقهرايي تكامل انسان. تكامل از خدايگونهاي در تبعيد تا پادشاهي تاجخار بر سر، در سرزمين كفتارها.
طعم جسم همنوع در زير زبان انسان خوش آمد...
پرده سوم
فشارهاي كفار و سستي مومنين گرماي بيابانهاي حجاز را بيش از هر زمان ديگر براي "ماهوند" غيرقابل تحمل كرده بود. چاره جز رجعت به "حرا" نبود. در راه جنگ بالا گرفت. بار ديگر سپاهيان اهريمن فرصتي مغتنم يافتند و اينبار هم اهوراييان تسليم شدند. يك گام ديگر به پس. ماهوند تقاضاي وحي دارد و اين بار جايگزين جبرييل ...
"... آيا لات و عزي را نديديد. و منات سومينشان را. آنان طايراني بلند پروازند، شايد اميدي به شفاعت آنها باشد..."
پرده چهارم
"مردي كه آمده و رفته" بار ديگر بازگشت. بارقهي اميد در سپاهيان سپيدي دميده شد. نفس اهورايياش نطفهي خفتهي خدايي را بيدار ميكرد و جرسي بود براي سفر به سوي "نيروانا". اما جاذبهي زمين باز هم از پرستش اسارت ساخت و بودا به كاخ قدرت رانده شد...
پرده پنجم
انسان بار ديگر به خروش آمد. فريادهاي ضجهبارش حكايت از نبرد پاياني داشت. آخرين نبرد، آرماگدوني در درون تا تكليف پيشبيني زرتشت مشخص شود، تا آنچه خداوند ميدانست و نگفت هويدا گردد. هرمزدبغ، بامايزد، دهبد، مرزبد، ويسبد، زندبد، مانبد و ... همه به تماشا آمده بودند تا سرانجام اين نبرد را ببينند. اما اينبار هم پيروزي با انسان بود. نه اهريمن و نه اهورا. فرزندان زروان هر دو ناكام ماندند. مسيح به صليب كشيده شد و انسان فاتح زمان گرديد.



روز به پایان رسید. باز هم غروب، و این بار دلگیرتر و تیره تر
هنوز سرخی آسمان غروب این سرزمین شرمگین است از سرخی خون پاک شهدایش

آي آدمها كه در ساحل نشسته شاد و خندانيد
يك نفر در آب دارد مي سپار جان
يك نفر دارد كه دست و پاي دايم ميزند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه ميدانيد
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتواني را
تا توانايي بهتر را پديد آريد
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بر كمرهاتان كمر بند
در چه هنگامي بگويم من
يك نفردر آب دارد ميكند بيهوده جان قربان
در میان کامنت ها به مطلبی برخورد کردم که تصمیم گرفتن آن را بدون هیچ توضیحی به عنوان یک پست در وبلاگ قرار دهم. با تشکر از دوستی که این کامنت را برایم گذاشت:

"اعتراضی متفاوت:
راستش در این مدت در میان اعتراضات پیاپی و متعدد به کاریکاتورهای چاپ شده در یک نشریه دانمارکی به دنبال شیوه ای از اعتراض میگشتم که "تفاوت" و فرهنگ شرقی و غنای فرهنگی ما را نشان دهد.
بالاخره یافتم آن اعتراض نجیب و متفاوت را. راستش آن "مشت محکم" که همه از آن میگویند را نزدیکتر از همه در این اعتراض یافتم.
جانبازی که نمیتوانست از دست استفاده کند و با دهان نقاشی می کشید جلوی سفارت دانمارک نشسته بود و تابلوئی از چهره حضرت مریم نقاشی کرده بود. مرتب و تمیز و ساکت و آرام نشسته بود اما حاصل کارش بسیار کوبنده بود.
او چهره مادر مسیح را به زیبائی کشیده بود در اعتراض به کسانی که محمد عزیز ما را به پندار کوته فکرانه خویش به زشتی تصویر کرده بودند.
آن جانباز شا’ن ما و منزلت اعتراض را به همه یاد آوری کرد..."