«بايد به كارهاي تئوريك بازگرديم». اين عبارتي است كه تقريبا هر سال، در آغاز سال تحصيلي در انجمن ميتوان از دهان خيليها شنيد. دوستان با ژستهاي روشنفكري و نگاههاي عاقلاندر سفيه به اين سو و آن سو و هر سويي كه بندهي خدايي بخت برگشته حضور داشته باشد نگاهي مياندازند و بادي روانهي غبغب مبارك كرده، اندر خيالات خود را در قالب يكي از بزرگان تصور نموده و شروع به سخنپراكني و فضلفروشي مينمايند كه «درد حقيقي اين خفتهي چند بيسوادي است، بي اطلاعي است، فقر تئوريك است، فلان است، بهمان است، بايد كارهاي ريشهاي انجام شود، گروههاي مطالعاتي تشكيل شود، نشريات تحليلي منتشر شود، ال شود، بل شود...». هر بندهي خدايي هم كه اينگونه حرفها را بشنود پيش خود ميگويد: « خدا پدرش را بيامرزد، چقدر انسان فهميدهايست، چقدر حرف حساب ميزند» و نميداند كه تمام اين بند و بساطها و دك و پزها براي اين است كه حضرات در پايان چهار تا لغت جفنگ و مزخرف كه معلوم نيست از قوطي كدام عطار درآوردهاند و به درد كدام مصيبتزدهي گمراهي ميخورد بلغور كنند و در مقابل چهار تا تازهوارد خودي نشان دهند و دور بردارند و تشكيلاتي و ترتيباتي و خدم و حشمي و نوچه و نوكري و ... كه چه؟ فلاني با سواد و منبع لايزال اطلاعات و تئورسين قرن و حلقهي گمشده براي تكميل چرخهي مبارزات و پير ما و مير ماست و ... يكي نيست كه بگويد برادران و رفقاي گرامي، اندكي يواشتر، اين گونه كه شما باد ميكنيد ميترسم بتركد. اما اي كاش همين بود. اين دك و پز و دفتر و دستك كمكم به مذاق حضرات خوش ميآيد و از اين قربانت شوم و آن فدايت شوم حالي به حالي ميشوند و از اينجاست كه ديگر دامنشان از دست برود و فراموش كنند آنچه كه بودند و اندر توهمات خويش خود را سقراط و بقراط، كه چه عرض كنم -آنان كه كسي نبودند در برابر فضايل ما، مدرنتر باشيد، به روزتر باشيد- فلان فيلسوف و بهمان جامعهشناس (حواستان جمع باشد مثالهاي شايستهاي پيدا كنيد، يك وقت خدايي نكرده با اين خرده روشنفكر نماهاي جهان سومي و بدتر از همه وطني اشتباه نگيريد كه حسابي به شان و مرتبت حضرات ما توهين ميشود) دمخور و قرين ميدانند و گهگاه نيز در رد و يا تكميل نظرات آن بيچارگان از همهجا بيخبر افاضاتي ميفرمايند (گويي شب قبل در اتاق فكرشان بيش از به خود زحمت وارد كردهاند) و...
باز هم يكي پيدا نميشود بگويد: حضرات، خودمانيم، حالا زد و واقعا شما فراموش كرديد كه كه بوديد و چه ميكرديد و چه ميگفتيد، آخر هنوز يك اندك عدهاي هستند و متاسفانه و از بد روزگار يك مطالبي را نميتوانند فراموش كنند، خوب از خدا شرم نميكنيد (هووو امّل عقبافتادهي متحجر...) از بندهي خدا يك كمكي حيا كنيد، ميخواهيد هم اظهار فضل كنيد برويد جاي ديگر كه ندانند آنچه نبايد بدانند، باز هم خودمانيم، جلوي قاضي و ...
دلم ميسوزد، ببينيد چه كساني چشم اميد عدهاي شدهاند و چه كساني در بوق و كرنا شدهاند كه سركردگان جنبش امروز دانشحويي و فردا نميدانم چه هستند و چه كساني فعالان و روشنفكران اين مملكت شدهاند و چه جفنگيات و مزخرفاتي را استراتژي ميگويند و چه كثافتكاريهايي را –كه هر كور و احمقي هم ميتواند بوي گندش را از فرسخها تشخيص دهد و آقايانِ چون كبك سر در برف نموده، خاموشي ديگران را به حساب زرنگي خود ميگذارند- مبارزه مينامند.
خوش باشيد دوستان، خوش باشيد، اين دور گردون هر زمان بايد به عدهاي سواري دهد، چه ميشود كه ... (يكي گفت بس است، شر ميشود)
توضیح: بيش از يك سال است كه احساس گنگي در وجودم حس ميكنم كه گويي چيزي را گم كردهام. نه ميدانستم كه چيست و نه ميدانستم كه از كي دچارش شدم، تنها حسش ميكردم. هرازچندگاهي هم كه تا حدودي از اين احساس فاصله ميگرفتم اشارتي مييافتم كه گويي نميخواست آن را فراموش كنم. بيتي از شعري يا نغزي از صاحبي. اگر اشتباه نكنم چند باري هم در وبلاگ به اين نكته اشاره كرده بودم كه مباحث وبلاگ تا كنون نه آن بوده كه ميخواستم، نه آن بوده كه ميدانستم و نه آن بوده كه تكليفم بر آنست.
چند وقتي بود كه اين احساس در من اوج گرفته بود و چون آتشي به سوزشم وا ميداشت تا آن كه امدادم ز غيب رسيد كه :«مستحق بودم و اين را به زكاتم دادند».
به ناگاه به سراغ كتابي رفتم از دوستم، رفيقم، آموزگار كه نه پروردگارم و چه ميگويم كه اينها همه لايق غيري است و او غيرم نيست؛ خودم، خود حقيقيام، خودي گم شده در بوران تاريخ و مدفون به غبار خاطرات از ياد رفته، و باز هم نه، خودي وارهيده از قالبي كهنه و محلول به قالبي دگر، با حلقهاي پيشرفت در «كارما» و نزديكتر به مقصود، «حلاج» وجودم كه «اناالحق» گفت و بر دار شد، «بايزيد» درونم كه «ما عظمنا شأني» گفت و خار شد، «بوداي» فطرتم كه «آمده و رفته» است، «مسيحاي» روحم كه مصلوب گناهان بشر گشت و «علي» غيرتم كه سر به چاه فرو برده و «ابوذر» شرفم كه مهجور ربذه گشته و ...
بيشتر چه بگويم كه خود بهتر گوياي حال خود است، حال خود، خود مشتركمان، و هر كه ميخواهد بشناسد، بخواند تا بداند كه سطر به سطر و كلمه به كلمه و حرف به حرفش شرحي است كه گفتني نبوده اما به معجز قلم به تحرير درآمده.
هنگامي كه به اين متن برخوردم ايمان آوردم كه ميتوان خود را بهتر از تمامي تصورات قبلي در نوشتهاي از ديگري خواند، شايد بيش از حد شخصي باشد، اما اگر كسي قصد شناختكي از اين بنده دارد بخواند كه هر چند موجز اما به كمال جامع و مانع است براي آنكه بخواهد بداند:

... قصدم شرح حال نيست، اين را ميخواستم بگويم كه گر چه در سياست همهي زندگيم را تا كنون غرق كردهام و تاخت و تازهاي بسيار كردهام اما با جنس روح و ساختمان قلب من ناسازگار بود. اين حقيقت را ده سال پيش آن علياللهي شهيد دريا ميگفت و همواره ميگفت و با چه تعصب و اصرار و جديتي و من بر او ميخنديدم و با چه اطمينان و يقيني(...)* اما باور نميكرد؛ ميگفت اگر تورا رييس جمهور هم ببينم باز هم تورا مرد سياست نخواهم يافت مگر در هند: حال ميفهمم كه چقدر راست ميگفت! من مرد حكمتم نه سياست!
اما آنوقتها اين حرفها را نميتوانستم بفهمم؛ اصلا گوش نميدادم؛ آنوقتها مردي بودم سي و چهار پنج ساله و دلم با اين زمزمهها آشنا نبود، قلبي داشتم از پولاد، روحي پير و انديشهاي در آسمان... نه مثل حالا بيست و چهار پنج ساله سراپا غرق در شعر و سرود و جستجو و انتظار و دلواپسي و تپيدن و اضطراب و غم و آرزو و گشت و كوچه و ... خيالات رنگين!
بهرحال، در پاسخ آن بابا كه ميگفت بيعت كن و وارد كه شدي، جز دو تا، هر ميزي را كه خواستي «از هم راه» يك راست برو و پشتش بشين و من از هم راه رفتم و در سلول آن قلعهي نظامي سرخ خوابيدم و پس از مدتها امدم بيرون و با دستي خالي... و باز افتادم توي اين قلعهي كشوري سبز و حال، وقتي كه خود را با آن همسفران ديگرم كه خود را به باغ و آبادي رساندند ميسنجم از شادي و شكر و شوق در پوست نميگنجم كه چه خوب شد كه در آن «سواد اعظم» پاگير نشدم و به دنيا و شر و شورش آلوده نگشتم و معلمي را و خلوت آرام و سادهي اين گوشه را برگزيدم و حال را نگه داشتم و از قيل و قال معركه دامن برچيدم و اگر آنها غرورشان را در پاي ميزي ريختند من آن را بر سر گلدستهي معبد عشق بشكستم و اگر آنها به غلامي «قيصر» درآمدند من صحابي «حكيم» شدم، يار غار نبي گشتم و آنها راه خويش كج كردند و دست و دامن پر كردند و من ماندم و با دست و دامني خالي به خلوتي خزيدم...
اما اگر آنها نام خويش را به نان فروختند من به آب دادم و بيشتر از خضر و پيشتازتر از اسكندر رسيدم و اگر آنها لذت بردند من غم آوردم و اگر آنها پولپرست شدند من بت پرست شدم و اگر آنها همچون عنصري ز زرآلات خوان گستردند و از نقره ديگدان زدند من همچون مولوي در آفتاب شكفتم و در خورشيد سوختم و سفره از دل گستردم و مائده از درد نهادم و شراب از خون سر كشيدم؛ اگر آنها مرد ابلاغ شدند من مرد داغ شدم و اگر آنها دل به زندگاني بستند من دل به زندگي بستم، اگر آنها وزارت يافتند من سلطنت يافتم، اگر آنها را به دروغ ميستايند من را به راستي ميپرستند، اگر آنها را در نهان به دل دشمن ميدارند من را در نهان به دل دوست دارند و اگر آنها گزارش كار مينويسند من گزارش حال مينويسم، اگر آنها به آزادي خيانت كردند من به آزادي وفادار ماندم، اگر آنها در شبنشينيهاي آلوده با زنان آلوده ميرقصند من در خلوت پاكم گل پاك صوفي ميبويم، اگر آنها شكم فربه كردهاند آنچنان كه در خشتك خويش نميگنجند من عشق پروردهام آنچنان كه در خويشتنم نميگنجد، اگر آنها كارمند دارند من دردمند دارم، اگر آنها ماده شتر پير گر بيمارشان را به زور در پاي قصر قرباني كردند من اسماعيلم را به شوق در راه كعبه ذبح كردم، اگر آنها كسي را دارند كه بنوشند و بخندند من كسي را دارم كه بسوزيم و بگرييم، اگر آنها در انبوه هم بيگانهي هماند ما در تنهايي خويش آشناي هميم، اگر آنها طلا دارند من عشق دارم، اگر آنها خانه دارند من محراب دارم، اگر آنها صعود ميكنند من به معراج ميروم، اگر آنها در زمين ميخرامند من در آسمان ميپرم، اگر آنها پايان يافتهاند من آغاز شدهام، اگر آنها پير شدهاند من جوان شدهام، اگر آنها وكيل شدهاند من معبود شدهام، اگر آنها رييساند من رهبرم، اگر آنها غلام خانهزاد و چاكر جاننثار راجه شدهاند من امام پاكنژاد و راهب پاكزاد مهراوه شدهام، اگر آنها گردن به زنجير عدل انوشيروان كشيدند و آخور آباد كردند من ترك كاخ و سر و سامان كردم و بودا شدم و زنجير بگسستم رها شدم و آزادي يافتم و هنرمند شدم و آفريننده شدم و نبوت يافتم و رسالت يافتم و جاويد شدم و در جريدهي عالم دوام خويش را ثبت كردم. اگر آنها را گروهي چاپلوسي ميكنند كه حرفهشان اين است و هر كه را بر جايشان بنشانند اينان را بر گرد خويش دست بر سينه و چربي بر زبان و نفرت در دل خواهد يافت مرا دلي ميستايد كه جهان و هر چه دارد برايش خاكروبهداني زشت و عفن است و مگساني بر آن انبوه، دلي كه جز زيبايي و جز ايمان و جز دوستداشتني نه از جنس اين دنيا در آن راه ندارد، دلي كه از غرور خدا را نيز به اصرار من ميستايد!
كه ميگويد كه زيان كردم؟ من كجا و آنها كجا؟ ...
---------------------------
پينوشت: (...)* مربوط به من است كه جهت جلوگيري طولانيتر شدن كلام بخشي از متن را حذف كردم و «...» مربوط به خود متن.
باز هم دلمشغوليهاي گذرا بر سرنوشت كشور و مردم ما سايه افكندند. نقطهي عطف تصميمگيري در مورد پروندهي اتمي كشور، درست همزمان شده است با اوجگيري مجدد تب فوتبال و مسابقات جام جهاني و اين امر بي شك ايدهآلترين حالت براي سردمداران نظام به حساب ميآيد.
پس از مدتها انتظار سرانجام پيشنهادات گروه 1+5 به ايران رسيد. اين پكيج پيشنهادي آنچنان غير منتظره و –اگر اغراق نباشد- غير قابل پيشبيني بود كه به نظر ميرسد حتي خوشبينترين افراد در داخل حاكميت انتظار آن را نداشتند. امتيازات پيشنهاد شده در اين پكيج به حدي بالا بود كه در نگاه اول به نظرميرسد كه دنيا در برابر خواست سران جمهوري اسلامي به زانو درآمده است، اما آيا اين بالا بودن امتيازات به راستي تنها حامل چنين پيامي است؟
ابتدا بايد نگاهي گذرا به مجموعهاي از اين پيشنهادات بياندازيم (براي مشاهدهي متن كامل اين پيشنهادات اينجا را كليك كنيد) :
- تاييد حق غير قابل انكار ايران براي استفاده صلحآميز از انرژي هستهاي و حمايت فعالانه جامعهي جهاني از اين حق. (از جمله ساخت رآكتورهاي آب سبك جديد در ايران و انتقال تجهيزات مورد نياز به اين كشور) همچنين تضمين سوخت اتمي مورد نياز ايران
- خروج پروندهي ايران از شوراي امنيت
- سرمايهگذاري جهاني در ايران (از جمله از طريق همكاري با اتحاديهي اروپا) و عضويت در سازمان تجارت جهاني
- لغو تحريمهاي هوايي ايران و خريد ناوگان جديد هوايي (غيرنظامي) و همچنين قطعات مورد نياز
- ایجاد همکاری های استراتژیک انرژی در بلندمدت میان ایران و اتحادیه اروپا یعنی گسترش و نوسازی بخش نفت و گاز، همکاری علمی و فنی در فعالیت های پایین دستی، توسعه زیربنای انرژی در ایران، ساخت خط لوله بین المللی و در زمینه انرژی های تجدیدپذیر و کارایی انرژی
- همكاريهاي سياسي و امنيتي با ايران در چهارچوب حفظ امنيت منطقه
همانطور كه در قبلا هم اشاره كردم، ليست مشوقهاي اين گروه براي ايران بسيار بلند بالا و در تمامي زمينهها كامل به نظر ميرسد و در صورتي كه ايران اين توافق را بپذيرد و تمامي تعهدات بالا به اجرا درآيد ميتوان گفت كه كشور ما، پس از مدتها، نه تنها از تحريمهاي نيمبند اقتصادي و سياسي رهايي يافته، بلكه به طور ناگهاني جهشي عظيم انجام داده و اين را ميتوان يك پيروزي بزرگ به حساب آورد.
اما قبل از بررسي عواقب داخلي پذيرش اين توافقنامه ترجيح ميدهم به بررسي عواقب رد آن بپردازم.
مطرح شدن چنين پيشنهادات چشمگيري، آنهم با جلب حمايت و رضايت آمريكا، از نظر من قبل از هر چيز يك پيام را ميرساند:
«جهان از ادامهي اين بازي خسته شده و قصد دارد تا هر چه سريعتر به آن پايان دهد.»
مدتهاست كه آمريكا براي جلب حمايت كامل روسيه و چين، و البته تا حدودي هم اروپا، با مشكلاتي روبروست. هر بار كه آمريكا ضمن ارايهي پيشنهادي ايران را تهديد ميكند، با مخالفتهاي گوناگون اين كشورها روبرو ميشود و با اين شرايط نه تنها گزينهي نظامي بر عليه ايران، امري غير ممكن و بعيد به نظر ميرسد، بلكه تحريمهاي احتمالي يكجانبهي آمريكا هم بيفايده خواهند بود. به نظر ميرسد كه اين بار آمريكاييها تصميم گرفتهاند كه ريش و قيچي را به طور كامل در دست اين همپيمانان سمج خود قرار دهند تا آنان نيز بخت خود را براي برقراري يك ارتباط معقول با ايران و منصرف كردن اين كشور از تصميم لجوجانهي خود مبني بر غنيسازي اورانيوم بيازمايند. حال اگر اين آخرين تلاش هم به شكست منجر شود، (آن هم در شرايطي كه پيشنهادات ارايه شده از ديد هر ناظر بي زرفي فوقالعاده و به عبارتي سخاوتمندانه به نظر ميرسد) آنگاه ديگر هيچ يك از كشورهاي دنيا بهانهاي براي مخالفت با آمريكا در برخورد قاطع و احتمالا خشن با ايران را نخواهند داشت. به زبان سادهتر، پيشنهاد اين مشوقها همچون اتمام حجتي با سران جمهوري اسلامي به نظر ميرسد كه در صورت رد آن، اينبار نه با دم شير كه با دندانها آن به بازي پردختهاند. پس از اين منظر به نظر من رد اين پيشنهادات به معناي شكستي عظيم براي دولت و البته ملت ايران خواد بود. شكستي كه عواقب آن به هيچ وجه قابل پيشبيني نيستند.
اما اگر نظام حاضر به پذيرش اين پيشنهادات شود، آيا به راستي مردم ما در پيروزي سران نظام خود سهيم خواهند بود؟ و يا به عبارت بهتر، آيا پيروزي نظام جمهوري اسلامي در اين پرونده آيا پيروزي مردم ايران هم هست؟ براي پاسخ به اين پرسش بايد ببينيم كه پس از پذيرش احتمالي مشوقها از جانب نظام چه شرايطي در داخل كشور حاكم ميشود؟
1- نزديك به چهار سال است كه پروندهي هستهاي ايران به بزرگترين مسئلهي سياسي اين كشور در عرصهي بينالمللي و حتي در عرصهي داخلي بدل گشته. جناحهاي سياسي كشور همواره در طول مجادلات و كشمكشهاي خود سعي كردهاند كه از اين مسئله نيز براي تخريب حريف و به سود خود استفاده كنند. انتقادات اصولگرايان به عملكرد دولت خاتمي و مجلس ششم، و بلعكس انتقادات اصلاحطلبان به عملكرد مجلس هفتم و دولت احمدينژاد نمونهاي از اين استفادههاي سياسي در داخل كشور هستند. پس براي اولين گزينه ميتوان تصور كرد كه اگر در دوران مجلس فرمايشي هفتم، و رياست جمهوري محمود احمدينژاد، -آنهم تنها به دليل اينكه جهان تصميم گرفته به اين بازي خاتمه دهد- پيروزي نصيب كشور شود، دستگاههاي عريض و طويل تبليغاتي آقايان چه بلايي بر سر جناح مخالف و اپوزوسيون داخلي خواهند آورد.
2- مدتهاست كه بسياري از انتقادات وارد به نظام، به بهانهي حساسيت پروندهي هستهاي سركوب شدهاند. عدم رعايت حقوق بشر و آزادي بيان، بازداشت و سركوب فعالين دانشجويي، سركوب اعتراضات صنفي و كارگري، رو به وخامت نهادن اوضاع اقتصادي مردم عليرغم وعدههاي انتخاباتي محمود احمدينژاد و بسياري انتقادات ديگر كه همه و همه در زير سايهي سنگين پروندهي هستهاي كشور گم شدهاند. حال اگر دولت در پروندهي هستهاي خود، كه براي كسب موفقيت در آن بيشترين هزينههاي ممكن را به مردم و كشور وارد آورد به موفقيتي دست يابد، از اين به بعد هر بار كه اعتراضي به عملكردش وارد شود، به راحتي از اين چماق جديد –پيروزي در پروندهي هستهاي- بر عليه آن استفاده خواهد كرد و ميتوان پيشبيني كرد كه ديگر دوز تقدس نظام به حدي بالا خواهد رفت كه حتي با انتقادات خفيف و محافظهكارانه نيز به شدت برخورد شود، چه برسد به مخالفت و اعتراض.
3- بيش از بيست سال است كه نظام با هوشمندي توانسته در مواقع ضروري در تودهي مردم احساس كاذب خوشبختي را به وجود آورد. براي مثال به آماري كه هر ساله در ايام دهه فجر از پيشرفتهاي كشور پس از انقلاب ارايه ميشود دقت كنيد. رديف شدن آمار و ارقامي نجومي و عجيب و غريب كه آنچنان ذهن شنونده را تحت تاثير قرار ميدهد كه مشاهدهي واقعيتهاي موجود برايش دشوار ميگردد. نظام به راحتي از وضعيت كشور در سي سال پيش (دقت كنيد، سي سال پيش زمان دوري نيست و هنوز هم بخش عمدهاي از مردم ما ميتوانند به راحتي آن ايام را به خاطر بياورند) تصويري سرشار از فلاكت، بدبختي، فساد، نااميدي و نارضايتي ترسيم ميكند كه هر شنوندهاي –اگر تنها به اين دادهها اكتفا كند- صرفا به خاطر زنده بودن خود را مديون نظام ميداند. حال تصور كنيد كه اين نظام به واقع موفقيتي هم كسب كند، ديگر چه كسي ميتواند در مقابل دستگاههاي مخوف تبليغاتياش مقاومت كند؟ آيا ديگر جواني ميتواند از بيكاري گله كند و يا كارگري جرات دارد از حقوق اندك و ساعت كاري بالاي خود گلايه كند؟ صحبت از آزادي بيان و انديشه پيشكش.
در پايان يادآوري دو نكته را ضروري ميدانم:
- اولا منظور من از بيان مطالب فوق به هيچ وجه اين نبود كه شكست نظام در مقابل كشورهاي بيگانه همواره به سود مردم ماست. يا به عبارت ديگر من به هيچ وجه جزو آن دسته از افرادي نيستم كه خواهان حملهي نظامي آمريكا به كشورم باشم تا شايد كادوي بسته بندي شدهي آزادي و دموكراسي را برايم هديه بياورند. بلكه همواره اميد دارم كه مردم و روشنفكران كشورم بتوانند ضمن تلاش و مبارزه براي دستيابي به حقوق خود در داخل كشور، براي احقاقحقوق خود در عرصهي بينالمللي نيز متحد باشند. وضعيتي كه متاسفانه دولت كنوني مانع آن شده.
- دوما بايد به اين نكته هم دقت داشت كه پذيرش پيشنهادات از جانب نظام، اگر از لحاظ سياسي و اقتصادي در عرصهي بينالمللي برايش يك برد محسوب شود، در عرصهي داخلي و در برابر بخشي از بدنهي حاميانش ممكن است برايش ايجاد مشكل كند. حداقل در طول يك سال گذشته آقايان آنچنان اهميت غنيسازي اورانيوم را بالا بردهاند و به قول معروف آن را ناموسي كردهاند كه اگر بخواهند از آن دست بكشند، در پاسخ دادن به بدنهي مقلدشان –كه معمولا از افرادي تشكيل شده كه دهان و مشتشان بيش از مغزشان كار ميكند- به مشكل بر خواهند خورد. درست به مانند قضيهي مذاكره با آمريكا كه تنها قشري كه در مخالفت با آن دست به راهپيمايي و تحصن زد، تندروترين قشر بسيجيهاي كشور و به عبارت ديگر بدنهي حامي شعارهاي راديكال محمود احمدينژاد بود. وگر نه به قول اصلاحطلبان :«آقايان دست از اين حماقت بردارند، ما اصلا به رويشان نميآوريم كه چقدر قبلش ادعا و داد و بيداد كرده بودند.»
مدتهاست كه ميخواهم در مورد مردم بنويسم، اما هر بار كه به ياد دوستان به اصطلاح چپ ميافتم با خودم ميگويم كه ديگر «مردم» هم كثيف شده. به كثيفي «خلق». دستمايهِ حماقت و ماجراجويي.
اصلا نميدانم صحبت از مردم در پشت رايانهي يك ميليون توماني و فرستادنش بر روي سايتهاي اينترنتي، در ميان انبوه تبليغات كمربند لاغري (براي بانواني كه نه ميتوانند جلوي شكمشان را بگيرند و نه اختيار تعيين معيار اندام بدنشان را دارند) و تورهاي مسافرتي (براي گذراندن تعطيلات در جزاير نميدانم كدام جهنم درهاي) چه معني دارد؟
نميدانم چند نفر از اين مردم ميتوانند چنين نوشتهاي را بخوانند، كه قرار است فرياد مظلوميت و محروميتشان را سر دهد تا شايد حداقل از مشاهدهي اين همدردي لحظهاي شاد شوند و يا بارقهي اميدي در اعماق تاريك وجودشان جوانه زند؟
نميدانم حمايت از حماقت آنان كه احقاق حقوق خلق را منوط به هوچيگري و شيشه شكستن و سنگپراني ميدانند، چه كمكي به مردم ميكند؟
نميدانم كه اين وسط گوشت قرباني چه كسي است؟ اصلا نميدانم كه آيا من هم همانقدر احمقم كه فكر ميكنم آنان هستند؟ چرا! اين يكي را ميشود حدس زد. كه نگارش چنين متني خود نشاندهندهي همين است. همين حماقت.
لعنت. لعنت به تمام كساني كه چنين بازي كثيفي را شروع كردهاند و ادامه ميدهند. لعنت به ماركس و انگلس و هر بي پدري كه اين تخم لق را كاشت. لعنت به نام رفيق. لعنت به نام خلق و توده و مردم. لعنت به عدالت. لعنت به تمامي شما (به اصطلاح خودتان) خائنين به طبقهي سرمايه داري. لعنت به من احمق (من خائن به طبقهي كارگر) كه بالاخره نتوانستم جلوي خودم را بگيرم و وارد اين بازي شما شدم.
لعنت به خدا اگر از «جبار» به «عادل» تغيير نام دهد.
آراي عمومي يا افكار عمومي
دوران گذار در هر جامعه همواره با تغيير و تحولاتي بنيادين در معيارها و ارزشهاي به اثبات رسيده در آن جامعه همراه است. در اين دوره اصولا تعاريف و اصطلاحاتي جديد به عرصهي اجتماعي پاي ميگذارند كه به هيچ وجه براي جامعه يادآور خاطرهاي تاريخي نميباشند. اينگونه تعاريف و اصطلاحات يا توسط نخبگان جامعه ابداع ميشوند (كه اين حالت در اين مقاله موضوع بحث نيست) و يا اينكه ماحصل ارتباط جامعه با جوامع پيشرفتهتر و اقتباس تعاريف از اين جوامع است كه در اين حالت كاركرد تعاريف جديد بسته به زمينهسازيهايي است كه لازمهي ورود هر عنصر بيگانهاي به محيط جديد ميباشد.
بي شك يكي از عمدهترين تفاوتهاي علوم اجتماعي با علوم طبيعي در اين امر است كه قوانين حاكم بر علوم طبيعي در همهي جهان فارغ از فاكتورهاي جغرافيايي، اجتماعي و سياسي يكسان و ثابتاند. (براي مثال جامعيت قوانين نيوتن را در نظر بگيريد) همين امر باعث ميشود كه انتقال پيشرفتهاي علوم طبيعي سريع و بدون تحريف ممكن شود. امروزه اگر در يك نقطهي جهان در علوم طبيعي (مثلا علم پزشكي) پيشرفتي حاصل شود، بلافاصله اين پيشرفت و نوآوري در تمامي نقاط جهان با همان كيفيت كه در نقطهي مبدا امكانپذير بوده قابل استفاده خواهد بود. اما در علوم اجتماعي شرايط به نحو ديگري حكمفرماست. قوانين در علوم اجتماعي (اگر بتوان گفت اساسا در اين علوم قانوني وجود داشته باشد) همگي داراي جايگاهي ويژهاند. يعني (همانگونه كه از تركيب جايگاه بر ميآيد) مختص زمان و مكاني خاص هستند. لذا انتقال اين قوانين از مكان و زماني به مكان و زماني ديگر بي شك مستلزم اعمال تغييراتي است.
با اين توضيح بار ديگر به اين موضوع باز ميگرديم كه جوامع در حال گذار (از سنت به مدرنيته) در صورتيكه بخواهند از پيشرفتهاي جوامع مدرن در زمينههاي اجتماعي استفاده كنند، همواره بايد به بوميسازي اين پيشرفتها و هماهنگسازي آنها با شرايط زماني و ساخت و بافت اجتماعي و فرهنگي خود اقدام نمايند. اين بوميسازي يكي از مهمترين وظايف نخبگان هر جامعه در حال گذار است كه اگر به درستي صورت نگيرد پيامدهاي سويي را همراه خواهد داشت. در اين راه (بوميسازي) همواره يكي از بزرگترين موانع و مشكلات پيش روي نخبگان، پيشزمينههاي ذهني ناشي از فرهنگ سنتي جامعه است كه گاه حتي در نخبگان نيز بيش از حد مجاز تاثير گذاشته و سبب ميشود تا فرايند بوميسازي به نوعي قلب و گاه استحاله تعابير جديد، تبديل گردد. اين رخداد سوء اما رايج، تاثيراتي بسيار منفي در پي دارد كه گاه سبب ميشود جامعه، نه تنها در مسير تجدد پيشرفتي حاصل نكند، بلكه حتي بيش از پيش در ساختارهاي سنتي خود فرو رفته و مستغرق گردد. از آنجا كه اينبار توهم پيشرفت و تجدد نيز بر انديشههاي سنتي سايه ميافكند، خروج از آن به مراتب سختتر و هزينهبرتر خواهد بود.
امروزه كشور ما ايران، با پيشينهي چند هزار ساله، از جمله كشورهايي است كه در حال عبور از دوران گذار خود به سر ميبرد. دوران گذاري كه تا كنون نزديك به يك قرن به طول انجاميده اما با هيچ معيار، ميزان و هيچ نرخ رشدي در حد يك قرن پيشرفت نداشته است.
عصر تجددخواهي ايرانيان، بيشك با انقلاب مشروطه آغاز گرديد. در اين دوره تعاريف و اصطلاحاتي جديد پا به عرصه سياسي و اجتماعي ايران نهاد كه اگر چه در همان زمان و در ميان جوامع غربي جزو بديهيات جامعه محسوب ميشدند، اما تا پيش از آن در ساخت فرهنگي و اجتماعي ايران جايگاهي نداشتند. اصطلاحاتي همچون «قانونگرايي»، «حقوق ملت»، «آزادي بيان و انديشه» و البته «آراي عمومي». در اين ميان شايد آراي عمومي غريبترين اصطلاح براي مردمي بود كه سابقهي 2500 سال حكومت مستبد و ديكتاتوري را پشت سر گذاشته بودند و در تمامي طول تاريخ پر فراز و نشيب خود همواره سرنوشتشان را در گرو تصميمات فردي ميديدند، كه نه خود و نه آرايشان هيچ تاثيري و دخالتي در آن نداشتند. در حكومتهاي استبدادي (كه اين سرزمين در تمامي طول تاريخ خود شاهد سلطهي آنان بوده است)، همواره حاكم مستبد براي سرنوشت تمامي مردمان تحت امر خود تصميمگيري ميكند و اين تصميمات كه همواره در راستاي تامين منافع حاكم اتخاذ ميشوند، بدون در نظر گرفتن نظر مردم تحت امر او، لازمالاجرا ميباشند. حاكم هرگز خود را نيازمند و يا ملزم به مشورت با مردم نميداند و در بهترين حالت تنها پيشنهاد مشاورين معدودي، كه به انتخاب خو،د آنان را برگزيده است ، ميشنود. البته در اين حالت هم باز تصميم نهايي با خود اوست.
امروزه، دخالت تمامي مردم در تصميمگيريهاي حكومتي، از اصول اوليه و غير قابل عدول جوامع متجدد به حساب ميآيد. پس در كشور ما نيز تثبيت مقولهي مراجعه به «آراي عمومي»، در صدر اولويتهاي كاري نخبگان قرار گرفت و اولين نشانههاي موفقيت در آن را نيز با پيروزي انقلاب مشروطه و در تاسيس مجلس شوراي ملي ميتوان ديد. اما اين پديدهي جديد براي ما ايرانيان، به مانند بسياري از ديگر دستآوردهاي جوامع متجدد به مرور و تحت ذهنيتي كه شهروند ايراني از سران حكومتي خود داشت، دچار قلبي در مفهوم گرديد كه شايد بتوان آن را تبديل «آراي عمومي» به «افكار عمومي» دانست. براي درك بهتر تفاوت اين دو بايد يك بار ديگر به سابقهي تاريخي حكومت در ايران و شيوهي حكمراني حاكمان مستبد آن مراجعه كرد. همان گونه كه گفته شد در حكومتهاي استبدادي، تصميمگيري در هر مورد تنها و تنها وابسته به نظريات فرد حاكم است، اما اين بدان معنا نيست كه حاكم، همان گونه كه در تصميمگيري خود را بينياز از مردم ميپندارد، براي تاييد تصميمات خود نيز از مردم بي نياز است. در اين مورد (تاييد و اجراي تصميمات حاكم) شرايط كاملا متفاوت است. هر حاكمي، با هر ميزان قدرت و اقتدار در نهايت ناگزير از همراه ساختن افكار عمومي با خود است، چرا كه در غير اين صورت اين خطر پيش خواهد آمد كه به مرور زمان نارضايتيهاي افكار عمومي به تشكيل نيرويي در مقابل اقتدار حاكم منجر شود. لذا، هر حكومتي پس از اتخاذ تصميمات خود بايد به هر نحو كه شده اين تصميمات را در نظر افكار عمومي موجه و مشروع جلوه دهد و موفقيت اين افكار را جلب كند. لذا همواره در حكومتهاي استبدادي، نظام حاكم داراي دستگاه تبليغاتي است كه به محض اتخاذ تصميمي وارد عمل ميشود و سعي ميكند تا از راههاي مختلف، افكار عمومي را به سمت موافقت با آراي نظام حاكم سوق دهد. گاه اين تبليغات آنچنان پيش ميرود كه مردم فراموش ميكنند كه تصميم اتخاذ شده نظر آنان نبوده و تنها پس از اتخاذ به آنان تحميل شده است. در اين حالت توهمي بر افكار عمومي سايه ميافكند كه تصميمات مطابق ميل و خواستهي آنان اتخاذ شده و يا به تعبير ديگر تصميمگيري با توجه به آراي عمومي صورت گرفته است. اين دقيقا نقطهي تفاوت آراي عمومي با افكار عمومي است. آراي عمومي، خواست اكثريت مردم است در شرايطي كه هيچ فاكتور غير طبيعياي بر آن موثر نباشد. يعني عموم مردم آزاد باشند (منظور، رهايي از جنگهاي رواني و تهاجمات تبليغاتي است) تا خود به تحليل شرايط بپردازند و سپس اقدام به تصميمگيري نمايند. اما افكار عمومي صرفا نتيجه و بازتاب اعمال حكومت در اذهان مردم است كه ناگفته پيداست سهم تبليغات حكومتي در آن حتي بيش از تاثيرات اعمال و تصميمات گرفته شده است.
اين چنين است كه گاه ناظري خارجي از اوج انحطاط و فلاكت ملتي به تعجب ميافتد و درست در همان حال شهروندان آن جامعه سرشار از احساس غرور و خوشبختي به سر ميبرند. اينگونه است كه ملتي دچار شكستهايي سنگين و مسلم ميشود، اما تودهي مردمانش تحت تاثير تبليغات حكومتي و به مناسبت پيروزياي كه به آنان تلقين شده، به جشن و پايكوبي ميپردازند.
به نظر نگارنده، متاسفانه فرآيند گذار از استبداد به دموكراسي در ايران، بار ديگر با قلب مفهومي در ميان مردم دچار اشكال گشته است. تودهي مردم، تحت تبليغاتي كه به صورت بيسابقه در حال انجام است، از نظرات مستقل تهي گشته (اساسا مدتي است فرصتي براي تفكر مستقل و تصميمگيري آزاد ندارند) و القائيات حكومتي را به عنوان نظرات و آراي خود پذيرفتهاند.