زمانه بدی است. در اوج دوران بی اعتمادی به سر می بریم. بی اعتمادی میان آنان که بیش از هر کس و بیش از هر وقت محتاج همبستگی و اتحادند. درست در زمانی که قدرت و وابستگانش، ساختاری منسجم و یک دست پدید آورده اند، در زمانی که صدای مخالفین، اگر در گلو خفه نشود، در میان غوغای صاحبان قدرت و رسانه کم می شود، به هنگامی که استبداد بی مهاباتر از هر زمان دیگر به ترک تازی پرداخته، در خیمه گاه آزادی خواهان آنچنان تفرقه ای افتاده که دیگر هیچ کس را به دیگری اعتمادی نیست، حتی سایه ها نیز نا محرم تلقی می شوند.
گویی که روزگار باز هم اسیر تکراری اجتناب ناپذیر شده است. به یاد صدای گم شده در تاریخ آن مرد تنهایی های نخلستان کوفه می افتم که چه آگاه می نالید: «در عجبم که آنان در باطلشان چنین متحدند و ما در حقمان چنین پراکنده».
اکبر گنجی، روزنامه نگاری که 6 سال از عمرش را به بهای بیان عقایدش در زندان به سر برد، او که روزگاری سنبل ایستادگی در برابر استبداد حاکمه بود، او که بر خلاف بسیاری حرافان که در زمان عافیت ادعایشان گوش فلک را کر می کند، به هنگام مصیبت و در چنگال جلادان بر سر حرف خود باقی ماند و نه تهدید و نه تطمیع هیچ یک او را از آنچه راست می پنداشت باز نداشت، اکنون که از چنگال کفتاران حکومتی رها شده به مرکز و هدف حمله اتهامات ناجوانمردانه آنانی بدل شده که برایشان جنگید و به امیدشان هر چه بر او رفت تحمل کرد.
سخنم از گنجی و اعمال و عقایدش نیست، که هر چه کرد و هر چه گفت متعلق له خود اوست و به مانند هر کس دیگر دارای ضعف و قدرت. سخنم در مورد آنانی است که پهلوانان بیرون گودند و جنگجویان دوران صلح و قهرمانان شبهای عیش و نوش و حرافی.
آنان که جز استفراغ تفاله اندیشه هایی که دیگر در هیچ کجا خریداری ندارد و جز به درد حرافی و گزافه گویی به درد دیگری نمی خورد و آنچنان پرت و بی محتواست که حتی حاکمان و مستبدان نیز نه تنها از بیانش بیمی ندارند که خندان از این همه حماقت، آزادش می گذارند تا چون علف هرزی از رشد حقیقت جلوگیری نماید، حرفی برای گفتن ندارند و برخلاف آنچه می گویند و می نمایند حتی حاضر به ایستادگی بر سر همین عقاید رنگ باخته نیز نیستند، امروز چون لاشخورهایی که مجروحی را یافته اند و در انتظار مرگش به پایکوبی پرداخته اند، سرخوش و خندان از سقوط چهره ای دیگر در این سرزمین، سعی دارند تا با ارتزاق از سفره مرگ او، اندکی دیگر بر عمر ننگینشان بیافزایند.
آنان که خود وجودش را نداشتند که حتی برای آزادی خود کلامی به زبان رانند، امروز بار دیگر زمینی امن برای انجام بازی کثیفشان یافته اند. حمله و توهین و افترا به اکبر گنجی، در حال حاضر اگر منفعتی عاید کسی نکند، بی گمتن خطری برایش نخواهد داشت. پس چه بهتر برای آنان که وجودشان جز در نفی دیگری نیست تا این بار برای اثبات وجود خود به نفی او بپردازند و برای جبران کوتاهی قامتشان بر گرده او بنشینند.
دریغ و صد دریغ. بار دیگر که فردی پیدا شد و دست نیاز برای اتحاد به سویمان دراز کرد دچار این توهم شدیم که «اگر کسی از ما کمکی می خواهد لابد ما کسی هستیم و قدرتی هستیم و مطاعی برای عرضه داریم و حال که چنین است چرا خود به تنهایی بهره نبریم و بر سر این خوان نعمت، نان خور اضافه دعوت کنیم». و باز هم چون گذشته در خیالات باطل خود ماندیم و در این جهل مرکب بیش از پیش فرو رفتیم و در ظلمات تاریکی اندک بارقه امید را خاموش کردیم.
از شیوه اکبر گنجی حایت نمی کنم که به نظر من می توانست بسیار پخته تر عمل کند و با سنجیدن زمان و موقعیت مانع از دست رفتن معدود فرصت ها شود. او می توانست تا بیش از آن که به تنهایی تصمیم بگیرد و سپس دست یاری به سوی دیگران دراز کند، ابتدا به همفکری و نظرخواهی از طیف ها و شخصیت های گوناگون بپردازد و آنگاه با اطمینان بیشتر به درستی راه و حمایت دیگران کارش را آغاز کند.
اما بیش از او از خودمان دلگیرم که هنوز هم نفهمیده ایم که مملکت فتح نشده تقسیم قدرت ندارد.
چقدر آشنایند آنان که این چنین غریب می پنداریمشان. مگر نه این است که آشنایی و غربت به سوزش دل است و به بغض گلو، پس چه کس آشنا تر با ما، از میهمانان نا خانده ی افغانی؟!!!
به چند شعر از شعرای افغانی بر خوردم که بسیار برایم آشنا بود، حیفم آمد که با یک بار خواندن از آن ها بگذرم. این جا می گذارمشان تا حداقل چند روزی را با هم باشیم:
***
آدمی پرنده نيست
تا به هر کران که پرکشد، برای او وطن شود
سرنوشت برگ دارد آدمی
برگ،
وقتی از بلند شاخهاش جدا شود،
پايمال عابران کوچهها شود
پامير، بغض گشته و پيچيده در گلو
هلمند میدود به گدايی به چارسو
کابل بهسان دختر بیآبرو شده
میجويد از چکيدن اشک خود آبرو
دوشيزگان شهر گل سرخ را عسس
بستهاست زير گنبد آيينه موبهمو
ديشب، هزار مادر گيسوسپيد بلخ
در اشکهای خويش مرا داد شستوشو
امشب برای کشور خود، هان خدای من!
میگردم اين جهان تو را جمله، موبهمو
يا کشورم دوباره به من باز میدهی
يا عرش، همچو کشور من گشته زير و رو
از سنگماشه تا لب زايندهرود، کار
تقدير من شدهاست ز چرخ کبود، کار
قلب مرا چو قدس به زنجير کردهاست
دارد مگر نژاد ز قوم يهود، کار
افتاده بیرمق به کف کارگاه، من
او خشم میکند که به پا خيز زود، کار
از لحظه بلوغ ـ که خود را شناختم
اينگونه بودهام من و اينگونه بود کار
ديشب خبر رسيد برايم ز قريه، آه
ديگر گذشت کار ز کار و چه سود کار؟
گلچهره گفت و آه کشيد و ز هوش رفت
آتش گرفت کاغذ کاهی و خودکار
امروز 18 تيرماه است.
مظلومترين و مهجورترين 18 تيري، كه روزگاري قرار بود به عنوان روز دانشجو در تاريخ به ثبت برسد.
ظرف كمتر از هفت سال كاري كرديم كه امروز ديگر كسي حوصلهاي براي شنيدن حرفهايمان را ندارد، آن هم به شرطي كه حوصلهاي براي حرف زدن و حرفي براي گفتن داشته باشيم.
همه چيز تغيير كرده. همه چيز عوض شده. كشور، دولت، مجلس و البته دانشجويان. نسل جوان ديروز امروز نسل سوختهاي بيش نيست و نسل جديد دركي از دغدغهها، ديدگاهها، برداشتها، آرمانها و ايدهآلهاي اين نسل ندارد. نسلي كه خيلي زود با جامعهي خود بيگانه شد. نسل ما. نسل دوم خرداد.
نسل ما، دبيرستانيهاي 76 و وروديهاي 80 با دوم خرداد متولد شد. با خاتمي گام به گام پيش آمد، با اصلاحات رشد كرد و گويا اكنون نيز بايد با اصلاحات بميرد.
ما انسانهاي ديگري بوديم، ما جوانان نسل «بايد كاري كرد» بوديم. بيتاب از سكون و بيزار از سكوت. بيبيم از «نخوت رغيب» و بيهراس از كثرت مصائب. ما براي «كار كردن» آمده بوديم، براي ساختن، براي آباد كردن و در اين راه آماده بوديم براي هزينه دادن. هرقدر، هروقت.
ما هرگز نه از كسي گله كرديم كه برايمان كاري نكرده و نميكند و نه هرگز چشم انتظار كمك و ترحم دستي باقي مانديم، ما به هيچ كس و هيچ چيز متكي نبوديم جز خودمان و اتحاد بينمان، اما دريغ...
امروز آنچنان با اطرافيان اندكي جوانترم احساس بيگانگي ميكنم كه به راستي ايمان آوردهام همين دو سه سال به اندازهي يك نسل ميان ما فاصله انداخته. احساس ميكنم كه حرفها و كارهاي ما در نظر آنان به مانند پيرمردهاي فرسوده ميماند و كم كم اين طرز ديد در خود من هم اثر كرده، به قول آن شعر دوستداشتني «در بهار زندگي احساس پيري ميكنم». جالب است كه اين احساس آنقدر برايم جدي شده كه در سن 23 سالگي از پوشيدن شلوار لي اكراه دارم و از زدن ژل به موهايم خجالت ميكشم، با خودم ميگويم كه اين كارها مال سن و سال ما نيست! «از ما ديگه گذشته»!
ديگر نه انگيزهاي براي تغيير هست و نه رمقي براي اصلاح خود. ما هر چه توان داشتيم براي اصلاح جامعه گذاشتيم و امروز ديگر تواني باقي نمانده تا به خود بپردازيم.
نسل ما، نسل «بايد كاري كرد» بود. نسلي گم شده در هياهوي امروز با داستاني غم انگيز،
«نسل سوخته»
قصد داشتم که همه گزارش هام رو تو بخش پیوندهای روزانه وبلاگ قرار بدم. اولین گزارش هم بد نشد، هر چند کار کردن توی خبرنامه دانشگاه بد عادتم کرده بود (حسابش رو بکنید اولین باری که سر دبیر تو یکی از نوشته هام به «آیت الله خامنه ای» برخورد چه حالی پیدا کرد. چند وقته به «مقام معظم رهبری» عادت کردم، غر نزنید، شما هم از دانشگاه بیاید بیرون عادت می کنید) ولی کم کم داشتم عادت می کردم که قرار شد بخش دانشجویی رو راه بندازم. این جاست که آدم تازه می فهمه دانشگاه چه نعمتیه.
گزارش اول سانسور شد، ولی خوی خودمونیم، جناب سردبیر یه کمی هم حق داشت، دوستان تحکیم رسما کل نظام رو تهدید کرده بودند. بالا خره هر چی بود گذشت. به عنوان اولین گزارش دانشجویی سایت، چیز بدی از آب در نیومد، اما گزارش دوم، چشمتون روز بر نبینه، چی بود و چی شد؟ واقعا که گندش رو بالا آوردن، خط قرمزها اونقدر جلو اومده که فکر می کنم تا چند وقت دیگه بجز افاضات رهبری و چرندیات احمدی چیز دیگه ای اجازه ی چاپ نداشته باشه. خلاصه این گزارش آخری اونقدر مایه ی آبرو ریزی بود که دیدم بهتره خودم زودتر بیام بگم. اگه چیزی نمی گفتم و می خواستم قضیه ماست مالی بشه، کافی بود فردا روزی چشم یکی از دوستان مبارز بی باکمون به گزارش و نام حقیر در صدرش بر بخوره و خوشحال و خندان از کشف این لکه ی ننگ باز هم مثل اون باز که فهمیده بودند من نمی تونم به تنهایی حریف 8-7 تا بسیجی قل چماق بشم، پایکوبان و بشکن زنان راه بیافتند که نوشته ی فلانی رو خوندی و احتمالا یک نسخه رو هم پرینت بگیرن و کپی کنن و دیوار انجمن رو هم بی نصیب نذارن و ...
ول کن بابا...
*****
آقایون اعلام فرمودند که بعد از 3 سال دزد لپ تاب جناب عبدالله رمضان زاده رو پیدا کردن. خوب تااین جاش که خدا رو شکر، بالا خره این نیروی انتظامی ما هم یه گ.. ببخشید، یه اقدامی کرد. اما حالا جناب دزد کی بوده؟ خوی معلومه، جاسوس مزدور اجیر شده ی فریب خورده ی فلان فلان ... رامین جهان بگلو.
دیروز خیلی ها عصبانی بودن و این توهین رو به یه روشنفکر اهل بحث و قلم خارج از حد تحمل می دونستن، اما من وقتی اتهامات ذکر شده در پرونده ی دوستان وبلاگ نویس رو به خاطر می آرم با خودم می گم: «اگه روزی روزگاری قرار شد یکی بیاد و یه چیزی به ما بچسبونه، ترجیح می دم دزدی باشه تا کو.. ای بابا، این رگ کردی ما هم ول کن نیست ها!
*****
وقتی خبر فوت پدر گرامی جناب رییس جمهور پخش شد، گفتن رییس جمهور اعلام کرده: «تورو خدا هیچ گریه نکنه، کارو بارتون رو هم ول نکنین، اصلا راضی نیستم!» اون زمان پیش خودمون گفتیم :« بماند که آخه کمبزه، خومون کم بدبختب داریم، همینمون مونده که بخوایم واسه بابای تو بزنیم تو سرمون، ولی بازم گلی به گوشه ی جمالت که گفتی بی خیال»
مدتی در این خیال خام بودیم که چند وقت پیش فهمیدیم ب.....له (نمی دونم یه بلی کش دار رو چه جوری می نویسن؟) آقا ماتحت مبارکشون کثیف تشریف داشته که خواسته صداش در نیاد! می گید چی شده؟ از این جناب ارنستو بپرسید.
*****
برای حمایت از گنجی هم یه سایت طراحی شده، خداییش امضای اینترنتی که خرجی نداره، دریغ نکنید.
و البته یه ویلاگ برای مهندس موسوی
تابستان گرم امسال گويا آبستن وزش نسيم دلپذير اتحاد و اعتماد است. نسيمي كه بيش از سه دهه است در پس طوفانهاي خشونت و بدبيني مجالي براي بروز نيافته.
اكبر گنجي، نويسنده و روزنامهنگار سرشناس ايراني، كه بحث اعتصاب غذاهاي طولانياش مدتها خبر اول تمامي رسانهها و مجامع داخلي و خارجي بود، در اقدامي جديد، از تمامي هموطنان، مخصوصا فعالان دانشجويي، كارگزي و روشنفكري دعوت كرده تا با سه روز اعتصاب غذا اعتراض خود را نسبت به تداوم بازداشت مهندس موسوي خوئيني (به نمايندگي فعالين دانشجويي)، منصور اصانلو(به نمايندگي از جنبش كارگري) و رامين جهانبگلو(به نمايندگي از جنبش روشنفكري) اعلام نمايند. (اصل خبر)
يا تمام انتقاداتي كه به عملكرد اكبر گنجي دارم احساس ميكنم كه اكنون فرصت مناسبي است تا با كنار گذاشتن دلخوريهاي گذشته، تمامي طيفها و گروهها مخالف عملكرد نظام در كنار يكديگر قرار گيرند و نشان دهند كه مردم اين سرزمين هنوز زنده هستند و زنده خواهند ماند.
----------
كمي توضيح:
- در لينكهاي وبلاگ را كمي تغيير دادم. لينك خبرگزاريهايي كه فيلتر شدهاند را هم سعي كردم كه با فبلترشكن قرار دهم.
- از قديم گفتن: «چوب وردار، سگ دزد پيداست». هيچ توضيحي هم نداره.
- دست خدا اين بار از آستين ايتالياييها در آمد. نفرين مرگ «ديگو»، فاشيستها را به خاك سياه نشاند.
به روز کردن وبلاگ برام خیلی سخت شده. سرم به شدت شلوغه و نمی رسم برم دانشگاه. خونه هم که کامپیوتر ندارم. در حال حاضر هم مشغول سوءاستفاده از بیت المال هستم.
اما چند نکته ی کوتاه:
1- گند مصوبه ی عدم تغییر ساعت رسمی کشور در دولت مکرمه ی جناب احمدی نژاد تازه در اومده. کمبود برق که منجر به قطع برق در چند استان کشور به خصوص خوزستان، اون هم تو این هوای گرم شده صدای خیلی ها را در آورده. بماند که توی این مملکت «تنها صداست که نمی ماند!».
2- یک تیم عریض و طویل راه افتاده تا افتضاح اختلاص چندصد میلیاردی رییس جمهور محبوب و مردمی از شهرداری رو ماست مالی کنه. طرفدارای قالیباف هم هرچند که بدشون نمی آد یه سیخی به احمدی نژاد بزنن ولی زیاد هم جرات ندارند که با دم شیر یازی کنن.
3- سپاه هر روز داره چتر امنیتیش رو بزرگتر می کنه و جایی نمونده که قبضه نکرده باشه. رسوایی واگذاری قرار داد 1.3 میلیارد دلاری وزارت نفت به سپاه، اون هم بدون برگزاری هیچ مزایده ای، حتی صدای مترسک های مجلس هفتم رو هم درآورد. جالب اینکه وقتی پای سپاه وسط باشه، از هر بیست تا شخصیت مملکتی، چه داخل حکومت و چه خارجش، یکی هم به زور حاضر به مصاحبه می شه.
4- معاونین احمدی نژاد تو روز روشن اعلام می کنن که حجاب اجباری نیست و هرکی می خواد حجابش رو ورداره. اتفاقی که نمی افته هیچ، بقیه واسه ماست مالی کردن و دم تکون دادن به دولت هم که شده تایید و حمایت می کنن. ما نفهمیدیم پس کیه که این تیکه پارچه ها رو سر ملت غیور نگه داشته. (یاد اون جوکه می افتم که ترکه می گفت :«پس من ...م» -بابا مودب، خودسانسور)
اخبار مملکتی بسه، به اخبار انجمنی می رسیم.
1- از سه شنبه ی همین هفته برنامه های تابستانی انجمن شروع می شه. خیلی ها سعی کردن سنگ بندازن و موش بکشن، ولی خوب. اولین برنامه ها هم یکی جلسات مطالعاتی تاریخ معاصره که «محمد مصطفوی» زحمتش رو کشیده و قراره از این به بعد از دفتر مطالعات به دفتر انجمن منتقل بشه. دومی هم مطالعات فلسفیه که «تیمسار» برگزار می کنه.
2- شنیدم بعضی از دوستان دیگه تو وبلاگ جا نمی شن می خوان سایت بزنن، ما که بخیل نیستسم ولی مثل اینکه بعضی دیگه دارن می ترکن. از فردا احتمالا رقابت های وبلاگی به رقابت های سایتی تبدیل می شه.
3- یه خبراییه! بعدا می فهمین.
4- چند وقتیه که بازداشتی نداشتیم. از دوستان فعال تقاضا می کنم یه اقدامی بکنن.
فعلا اضافه حرفی نیست. این شمع بیت المال را هم خاموش کنیم بهتره.
دلم گرفته بود و خشمی در وجودم زبانه می کشید، درمانی جز نوشتن نبود، به سراغ دفترم رفتم، اما دیدم که هر چه که می خواهم بگویم قبلا گفته ام، نوشته ام، چهل سال پیش، چرا فراموش کرده بودم، عجیب است، کم کم دارم از خودم دور می شوم، باید بیشتر احطیاط کنم:
«... رنجي كه هميشه آزارم ميداد اكنون به نهايت رسيده است، چنان رشد كرده است كه از هستي من بزرگتر شده است و احساس مي كنم كه در زير فشار هر روز سنگينترش دارم به زانو در ميآيم. بسيار نزديك است، مرگ يا جنون را در يك قدمي خود ميبينم، همسايهي ديوار به ديوار من شدهاند، گاه صدايشان را كه نام مرا ميبرند ميشنوم. سخت تنها ماندهام، چه سخت است تنهايي در ميان انبوه جمعيتي كه مرا احاطه كردهاند. از تنهايي و سكوت وحشت كردن و از ازدحام و غوغا خفقان گرفتن. دانهاي خشك شدهام در لاي دو سنگ آسياي اين تناقض! اين دو سنگ هر روز سنگينتر ميشوند و من هر روز ضعيفتر!
دولت بر همهجا مسلط است، همهي چهرههاي زندگي را او نقاب زده است. همه جاي اجتماع را اشغال كرده است، تنها كساني كه با او همسازند گامي ميتوانند برداشت، ديواري قطور در برابر من.
آخوند بر همهجا مسخر است. توده در دست اوست. متن مردم را به صورت لايهي رسوبي ضخيم سيل ساخته است، سفت و نفوذناپذير و منجمد! هيچ آبي در آن رسوخ نميكند، هيچ بذري را بر نميگيرد، كشت در آن بذر در باد فشاندن است. زمين را سخت و سنگ كردهاند. جز تكههاي نوك تيز و مجروح كنندهاي كه جستن ميكنند و سر و رويت را ميشكنند و به خون مينشانند هيچ تخم زدن و بذر فشاندن در آن ثمري ندارد و اين تجربه است.
و روشنفكر! چه بگويم كه چه كرده است، كيست؟ مقلد متعصب بي تعصب و بي سواد و بي همه چيز، عنتر اطواري بد اداي آن لوطي فرنگي! جاي دوست و دشمن را هر جور كه صاحبش تعيين ميكند نشان ميدهد. پر باد، پر ادعا، ناشي، هرهري مذهب، بي شخصيت، بي شرف، بي شعور، آلت دست، آماتور، عملهي آماتور ظلمه!
زنانشان عروسكهاي خنگ و بيشعور و بياحساس و لوس و بيوزن و سبكمغز و خنكدل و جهانبينيشان تا بالاي زانئ، ايدهآلشان محصور در اسافل اعضاء! ظاهرشان شبيه گارسونهاي مونث فرنگي، دختران استخدام شدهي باشگاهها و دانسينگهاي اروپايي و باطنشان ملاباجيهاي كنجكاو تهمتزن بددل حسود پستانديش غيبتكن فضول و عقدهداري كه كارشان توي مغازهها پرسهزدن براي خريد است و توي خانهها نشستن و از اين و آن حرف زدن و بافتن و ساختن و از اين و آن بدگفتن و به كار در و همسايه كار داشتن؛ بيچاره زن اروپايي، چه ننگي كه اينها خود را مقلد او ميدانند و در احساس بالاتر از او! نه شرقياند و نه غربي، نه زناند و نه مرد، نه متجدداند و نه متقدم، نه تحصيلكرده و نه بيسواد، نه خانهدارند و نه اجتماعي، نه همسر خوباند و نه معشوق خوب، نه عقل دارند و نه دل، هيچ! پوچ! به درد ديدزدن جوانكهايي ميخورند كه زيرابرو برميدارند و ساعت 5/4 عصر يك فولكس يا پيكان يك ساعت كرايه ميكنند تا از جلوي مدرسههاي دخترانه رد شوند و شب هم يك قطعه شعر به نام معشوقشان براي ستون ادبيات «زن روز» از روي ديوان شهريار يا كتابهاي جواد فاضل و مستعان و «نامههاي عاشقانه» تهيه نمايند.
و مردهاشان! همان زنها را كه در بالا ملاحظه كرديد، با مختصر دستكاري در لباسها تبديل ميشوند به مرد! به اضافهي تن صداي بم كه غالبا هم مثل صداي عارف دستي و به زور بم مينمايند.
و سياسيهاي انقلابي! همان زنها و مردهاي غيبتكن و عقدهدارند با اين تفاوت كه آنها از حسن و حسين و مهين و شهين حرف ميزنند در باب مسايل جنسي يا سر و وضع! و اينها در باب مسايل سياسي و اوضاع! هر كه دروغگوتر و بددهنتر و در اتهام تندتر انقلابيتر و پيشتازها! گوشهاي چهار پنج نفري بنشينند و عرق بخورند و زرزر كنند و بعد هم استفراغ كنند و هرچه خوردهاند پس بياورند و با زحمت زياد به خانه برگردند و لالا كنند!
علما و نويسندگان! دستهبندهاي بيسواد و توطئهگر و دذدي كه اعلم علمايشان يك زبان انگليسي اصل چهاري بلغور ميكند و حرفهاي گنده گندهي مد امروز ورانداز ميكند و اين از آن و از اين تعريف ميكند و هر دو به دستههاي ديگر نقد ميزنند و مجله دارند و ...
و روشنفكر مذهبي! همان آخوندهاي اسبقاند كه به جاي اصول كافي و بهارالانوار حالا از روزنامهي كيهان و اخبار خارجي منبر درست ميكنند و از روي كتاب تاريخ طبيعي سال چهارم دبيرستان دربارهي اتم و تكامل موجودات و رد نظريهي داروين و انتباق علوم جديد با قرآن و نظريه ثبوت انواع با خقلت آدم و سرعت نور و معراج و اسراي پيغمبر و پيشگويي قرآن در آيهي انشقاق آسمان فقط دربارهي آپولوي 12 آمريكاييها سخنراني مذهبي به طريق سينهراما و تكنيكالر ايراد ميفرمايند و بعد از اينكه زمان كار خودش را ميكند و سنت كهنهاي را به هم ميزند و كشفي نو يا رسمي نو بنياد ميكند تازه آقا ملتفت ميشودكه نخير، اسلام هزار و چهارصد سال پيش از آن صحبت كرده است...»