همیشه فکر میکردم اگه یه روز وبلاگ بزنم تمام نوشتههام رو در مورد ادیان و مذاهب مینویسم، اما تجربه این چند ماه بهم نشون داد که بین چیزی که آدما میخوان و آرزوش رو دارن با چیزی که جبر جامعه بهشون تحمیل میکنه فاصله زیادی هست.
به هر حال سفارش یکی از دوستان برای نوشتن یک سلسله مقاله در باره تاریخچه ادیان سبب خیر شد تا بعد از مدتها دست به کار بشم و به کاری که همیشه علاقه داشتم بپردازم. از این به بعد و در کنار نوشتههای روزانه (واقعا به کار بردن لفظ روزانه برای یادداشتهایی که فاصلشون از یک هفته هم بیشتر شده خنده داره) هر هفته (و یا هر دو هفته، بستگی داره که نشریه دوستان چند وقت یکبار در بیاد) یادداشتهام در مورد تاریخچه ادیان رو هم رو وبلاگ میذارم. خوشحال میشم اگه در مورد این نوشتهها با نقد و یا بحثی روبرو بشم.
دوباره میخوام بنویسم. یعنی همیشه میخواستم بنویسم ولی یه مدت مشکلاتی پیش اومد که از نوشتن دور افتادم. هر چی بود گذشت، اتفاقات بدی افتاد که خوشبختانه و ناخواسته برام سرانجام خوبی داشت. حالا خیلی احساس سبکی میکنم و دوباره میخوام شروع کنم. فقط یه مشکل کوچیک و تکراری! بعد از این همه ننوشتن باید از کجا دوباره شروع کرد؟
جوابش برای من که خیلی سخت نبود؛ از ساده ترین جا! مثلا از آهنگ «فرهاد»ی که همین الآن دارم گوش میدم:
هر چند زکار خود خبر دار نیم بیهوده تماشاگر گلزار نیم
بر حاشیه کتاب چون نقطه شک بیکار نیم اگر چه در کار نیم
امروز در این شهر چو من یاری نی آورده به بازار و خریداری نی
آنکس که خریدار بدو رایم نی وانکس که بدو رای خریدارم نی