تبليغاتX
خاک من

 

صدای پا از توی راهرو به گوش می رسد. دستان نحیف و لاغر مرد بر روی زانوهای لرزانش خشک می شود.

 

هم میهن توقیف شده، قاضی مرتضوی باز هم گه زیادی خورده، صفار هرندی داره فضای مطبوعاتی رو به گند می کشه، می خوان خفقان ایجاد کنن، حکومت فاشیستی، حکومت نظامی...

 

صدای پا پشت در سلول متوقف می شود. پنجره کوچک در سلول به سرعت باز می شود. چشمان نگهبان برای مرد آشنا نیست. این چشم ها هیچ کدام از چشم هایی نیست که او در این دوازده سال به آن ها عادت کرده است.

 

مدیر مسئول ایلنا استعفا داده، به خاطر اخبار کارگری بهش فشار آوردن، می خوان صدای کارگرها رو خفه کنن، می خوان فیلترش هم بکنن، مرتضوی نامه توقیفش رو هم داده...

 

صدای چرخش کلید در قفل در به گوش می رسد. چشمان مرد به در خشک شده، عرق سردی بر بدنش می نشیند...

 

18تیر نزدیکه، حکومت از دانشجوها ترسیده، کوی دانشگاه رو تعطیل کردن، پلی تکنیک هم گفتن برق قطعه نیاین، اما دانشجوها آروم نمی شن، دانشجو می میرد ذلت نمی پذیرد.

 

گیج است نه برای اینکه نمی داند قرار است چه اتفاقی رخ دهد، نه، می داند، خوب هم می داند، گیج است چون نمی داند باید خوشحال باشد یا ناراحت، خسته شده است، می ترسد، اما دوازده سال رنج و عذاب به نوعی برایش یک دلخوشی ایجاد می کند، «بعید است بدتر از این هم وجود داشته باشد»...

 

دانشجوها رو گرفتن، اعضای تحکیم رو بردن زندان، ادوار رو پلمپ کردن، باز هم نقض حقوق شهروندی، باز هم نقض حقوق بشر، باز هم حکومت استبدادی، باز هم دولت فاشیستی...

 

طلوع خورشید به نظرش بی رنگ تر از همیشه بود، اشعه های کم رمق خورشید از لای نرده های شیشه ماشین حمل زندانی به روی صورتش می تابید، اما بی فایده بود، باز هم رنگی به گونه هایش نمی نشست، راه زیادی باقی نمانده بود، پیش از سپیده راه افتاده بودند، نه راهی مانده بود و نه زمانی...

 

بنزین هم جیره بندی کردن پدر سوخته ها، آخه با صد لیتر تو ماه کی می تونه بره سفر؟

 

گودال آماده بود...

 

مرتیکه اومد پول نفت رو بیاره سر سفرمون، زد همه قیمت ها رو هم چند برابر کرد.

 

نوبت پوشیدن کفن است...

 

من می گم دیگه رای نمیاره.

 

چند نفر با هم بلندش می کنند و درون گودال قرار می دهند...

 

نه آقا جان، با این وضعیت بازم رای میاره، تا نهادهای مدنی در کشور گسترش پیدا نکنن پیام روشنفکران به مردم نمی رسه و جامعه از حالت توده بی شکل و بی هدف خارج نمی شه.

 

شتاب زده گودال را پر کردند، زیاد فرصت نبود...

 

امیدی به اصلاحات نیست.

 

الله اکبر...

 

اصلاحات تنها راه حله.

 

الله اکبر...

 

باید قوانین رو اصلاح کنیم.

 

الله اکبر...

 

نه آقا، این نظام حقوقی از اساس پوسیده، باید کلا نابود بشه و از اول قانون نوشته بشه.

 

الله اکبر...

 

حالا باز خدا پدر این هاشمی شاهرودی رو بیامرزه، هم سنگسار رو قدغن کرده و هم اعدام زیر 18سال رو.

 

الله اکبر...

 

اگه آمریکا بتونه بنزین رو تحریم بکنه، نظام به مشکل بر می خوره، در نتیجه باید یک امتیازاتی به مردم بده، در نتیجه باید کمی فضا رو باز بکنه، در نتیجه باید حقوق شهروندی رو بیشتر رعایت کنه، در نتیجه ...

 

الله اکبر...

 

نه به نظر من...

 

الله اکبر...

 

نه، من فکر می کنم...

 

الله اکبر...

الله اکبر...

الله اکبر...

....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 4:32  توسط آرمان  | 

وقتي به ياد صف هاي طولاني سينماها براي تماشاي "اخراجيها"ي ده نمكي مي افتم، وقتي قهقه هاي خنده را در هنگام تماشاي فيلم در ذهنم تصور مي كنم با خودم مي گويم: ۱۸تير امسال را نبايد با عكس هاي احمد باطبي يادآوري كرد، ۱۸تير امسال را بايد در سوگ مظلوميت شهيد عزت ابراهيم نژاد به ماتم نشست.

شعر زير اثري است زيبا، به يادگار از عزت ابراهيم نژاد كه گويي به گونه اي غريب مرگ خود را پيش بيني مي كند.

 

               

ما را به خاطر بياور!

ما را كه تازه جواناني بيست ودوساله بوديم

شور عشق در سينه داشتيم و

پيش از آن‌كه عاشق شويم

سينه بر خاك سوده

                                    مرديم.

 

***                 

 

ما را به خاطر بياور!

ما را كه سينه‌سرخاني خنياگر بوديم

و ده به ده

نه در آسمان و نه در كوهسار

و نه بر شاخسار

                        كه در بازار

پيش از آن‌كه آوازه‌خوان شويم

بر شاخه‌اي تكيده از تكيه‌گاه خويش

جان وا سپرديم.

 

***                 

 

به خاطر دارم پيامتان را،

                                    سرنوشتشان را،

آري...

و هميشه در گذر‌گاه خاطرم در گذر است

آواز‌هاي صامت سينه‌سرخان سينه بر سيخ

و تجسدِ آرزوهاي بيست و دو سالگان  سينه بر سنگ

و از تكرار يادشان

شايد پيش از آن كه شاعر شوم

بيست و دوساله بميرم.

 آمين...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:58  توسط آرمان  |